خرید بک لینک

درباره سایت

زندگی برای عشق

امکانات وب

ناگهان خانم اشراف زادهای که همیشه برایش لباس میدوختم ، امد کنارم و گفت :الهه جون می خوام همین الان اندازهٔ نامزدم رو بگیری و واسش بهترین لباس رو بدوزی. رفتم تو اتاق و بدون هیچ توجهی به چهرش اندازش رو گرفتم و بعد از تموم شدن کارام تمام وسایل هایم را جمع کردم و اماده رفتن شدم. همین که چرخیدم تا بروم ، بازویم را محکم گرفت و گفت : تو اینجا چیکار می کنی ؟ سرم را بالا گرفتم و وقتی دیدم که همون افسر رویا

برچسب: زندگی,برای, نویسنده: رادین شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:03

صفحه بندی